۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

مسیر زیبا، به اهمیّت مقصد زیبا

تصور کنید قصد سفر به یک مقصد ایده آل و آرمانی رو دارین (طبیعتاً اگه مقصد به دلتون نباشه دیگه دلیلی نداره که بخواین بهش برسین!). حالا دو حالت داره: یا مسیر هم زیبا و جذابه، یا بسیار سخت، آزاردهنده و طاقت فرسا.
اگه مسیر خیلی زیبا باشه مثل جاده ای که در دل جنگل های زیبا و بکر باشه و تمام لوازم سفر هم مهیّا باشه که بشه یه سفر سرشار از لذت و شادی، خب این خیلی عالیه چون هم از مسیر لذّت می برین و هم از مقصد. تازه در این صورت حتی اگر وقتی به مقصد برسین متوجه بشین که چندان چیز خاصی نبود و به دلتون نیست، بازم راضی هستین چون حداقل از مسیر لذّت بردین. اما اگه مسیر خیلی بد باشه و. لوازم سفر هم مهیّا نباشه، دز نتیجه مثل سفر با یک ماشین قراضه آزار دهنده خواهد بود و حتی اگه مقصد همونی باشه که میخواین، بازم چندان ارزش و لطفی نخواهد داشت وای به حال اینکه مقصد ایده آل هم نباشه، که دیگه در اون صورت نه از مسیر لذت بردین، نه از سفر و نه از مقصد!
سفر زندگی هم همین جوره، مقصد هر چی که هست، لازمه که مسیر هم حتماً زیبا باشه، و خوشبختانه انتخاب و ساختن یا بهبود این مسیر تحت اراده ی ماست، و لازمه که ما هم همه ی امکانات رو برای این سفر مهیّا کنیم که از مهم ترین این امکانات میشه به اینها اشاره کرد:
خودشناسی
رفاه مادی
آموزش صحیح
انگیزه های ارزشمند
دوستان خوب
درک ارزش لحظه ی حال
و غیره...

شما در مورد سفر زندگی چی فکر می کنین؟

باشد که رستگار شویم! 


نظرات در اون یکی وبلاگم:

مثال خوبی زدید
حرفتون هم صحیحه
ولی من به مقصد بیشتر اهمیت میدم تا مسیر....البته مسیر هم مهمه (مخصوصا مسیر زندگی)، اما معتقدم اگه مقصد به اندازه‌ی کافی برای شخص مهم و ارزشمند باشه، مطمئنا میتونه خستگی سفر رو از تن خارج کنه.

ای دل چو زمانه می کند غمناکت...

البته که خوبی و خوشی و لحظات بی نظیر در زندگی زیاده، ولی گاهی اوقات هم اوضاع چندان به دل ما نیست که تحمل، بردباری و پشتکار هم در این طور مواقع معنی میده، اینکه هرگز نا امید و تسلیم نشیم و هم چنین بدونیم که زندگی هم جدی، سخت و بی روح نیست بلکه زندگی بسیار انعطاف پذیره و یه کمال بی پایانه که مرحله به مرحله داریم میریم جلو و فقط باید مواظب باشیم که تا حد ممکن اشتباه نکنیم و هم چنین از لحظه ی حال غافل نیشم که در غیر اینصورت، از زندگی لذت کافی رو نخواهیم برد و سرمون بی کلاه می مونه...

حافظ میگه:
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن / وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن / چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت / دایماً یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب / باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند / چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید / هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

یکی از پاک ترین و مقدّس ترین قسمت های زندگی، شاد بودن در لحظه ی حال و تلاش برای استمرار لذت هست. لحظه ی حال بزرگترین دارایی کنونی ماست و باید قدرش رو دونست، حتی اگر این لحظه شرایط مساعد نباشه، دیگه حداقل نباید بذاریم این لحظه در رنج و عذاب باشیم و این دارایی مهم بشه وبال گردن! بنابر این می بینیم که عدم وابستگی حتی در مورد لحظه ی حال هم صدق می کنه، یعنی همونطور که از بقیه ی دارایی هامون باید لذت ببریم و در عین حال به اونها وابسته نشیم، در مورد لحظه ی حال هم باید لذت ببریم ولی در عین حال زیاد اون رو جدی نگیریم که اگه یهو یه چیزی به دلمون نبود حس کنیم کشتی هامون غرق شده و دیگه هیچ امیدی نیست! اگه واقعاً به حد کافی رشد کرده باشیم، متوجه خواهیم شد که همه ی غم و غصه های ما در نهایت غیرمنطقی، بی ارزش و پوچ هستن و فقط چون ذهن ما هنوز رشد نکرده اینه که تقریباً همیشه بهانه ای واسه غصه خوردن پیدا می کنیم (مثل مسائل مالی، نداشتن این یا اون، اطرافیان و غیره)! در حالی که شاد بودن خوشبختانه حتی دلیل و بهانه هم نمی خواد! 
البته خیلی چیزها هستن که می تونه ادم رو خوشحال کنه، ولی در عین حال، شادی به چیزی وابسته نیست! این یکی از مهم ترین مسائلیه که باید به درستی درک بشه...

لحظه ی حال مهم ترین لحظه هست، هر چند حتی با قبول داشتن این قضیه، بازم خیلی از اوقات از راه درست منحرف میشیم و قدر لحظه ی حال رو نمی دونیم، اما همین که متوجه اشتباهات خودمون باشیم و سعی در جبران کنیم، خودش بزرگترین راهگشای ما خواهد بود، فقط نباید تمرین برای درک لحظه ی حال رو رها کرد. همونطور که هر چیزی با تمرین به نتیجه می رسه، زندگی در لحظه ی حال هم با تمرین قابل فراگیری هست.

به قول خیام:
از دي كه گذشت ، هيچ از او ياد مكن / فردا كه نيامدست فرياد مكن

بر نامده و گذشته بنياد مكن /حالي خوش باش و عمر بر باد مكن



حالا اگه چیزی به دلمون نبود چی؟! خب خوشبختانه همه ی ناملایمات هم گذرا هستن و فقط باید امید داشت ضمن اینکه تا حد ممکن تلاش کنیم. بازم به قول خیام:
ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت / ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بِزی روزی چند / زان پیش که سبزه بردمد از خاکت


و یا این شعرش در مورد لزوم عدم وابستگی به کمیّت ها:
تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه؟ / وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پركن قدح باده كه معلوم نيست / كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه


بعضی وقت ها نسبت به همه چیز دچار تردید میشیم، حتی نسبت به لحظه ی حال! البته تردید به خودی خود چیز بدی نیست بلکه معیاریه برای سنجش اینکه عقیده و راهمون درسته یا نه، ولی می تونم بگم که حداقل، لحظه ی حال قابل اعتماده! و شک کردن در مورد لحظه ی حال و این که میشه به یه طریقی ازش لذت برد یا نه، یه شکّ کاملاً مضره. همونطور که خیّام هم میگه:
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست / نتوان باميد شک همه عمر نشست


خلاصه که حضور ما در لحظه ی حال مثل یک گنجه، قدر این گنج بی نظیر رو بدونیم!

باشد که رستگار شویم!

سفرنامه ی قشم_ نوروز 92

ضمن تبریک مجدد سال نو به همه ی دوستان، گفتم یه خاطره نویسی از سفر امسالمون به جنوب ایران داشته باشم، به امید اینکه از این به بعد فقط خاطره های خوب بنویسم...

اول فروردین، ما به همراه یه خانواده از فامیل ها و دوستشون، به سمت جنوب ایران و به مقصد قشم حرکت کردیم...
سه ماشین بودیم، هر خانواده یک ماشین (البته با سپاس از عموی باحالمون که گفت امسال جایی نمیره و پرایدش رو داد به ما که بتونیم یه سفر خوبی داشته باشیم چون پراید خودمون رو دو سال پیش فروختیم و اگه اون موقع می دونستیم که قراره در دو سال آینده حکم پرادو رو داشته باشه، هرگز این کار رو نمی کردیم! ). 
این اولین مسافرت طولانی من بود که در طول اون، کاملاً میوه خوار بودم، یعنی در این 8 روز سفر، فقط یه بار کاهو خوردم و به جز اون، در هر وعده فقط میوه می خوردم و غذاهای من فقط سیب، پرتقال، خرما و گهگاهی هم گردو بود. واقعاً هم خیلی عالی بود و من خیلی راحت بودم. ولی بقیه که خام گیاهخوار نبودن، این بود که روزی حداقل 4 ساعت برای پخت و پز تلف میشد. پدر و مادرم هم نصفه نیمه رعایت می کردن هر چند گوشت و لبنیات نمی خوردن، ولی برنجی که فامیلمون درست می کرد، بسیار چرب و اذیت کننده بود. در این سفر، همراهانمون غذاهایی می خوردن که خیلی وحشتناک بود و البته ناگفته نماند که به عوارض جانبی هم (مثل خستگی، بیش از حد عرق کردن، تهوع و استفراغ) دچار شدن. کوکو درست می کردن بسیار نازک و فوق العاده چرب که یک طرفش هم کامل سیاه شده بود، و یا سوسیس که این غذاها به مراتب از گوشت خوک خطرناک تر بودن و من نمی دونم چه طور آدم دلش میاد همچین چیزایی رو بخوره! اما بازم دم این عزیزان گرم که میوه خوار بودن من رو درک می کردن و خلی راحت بودیم، یعنی یه جورایی هر کس هر چیز دلش خواست خورد و هیچ اجباری برای هیچ کس در کار نبود، و من از این بابت واقعاً لذت بردم و دیدم که آزاد بودن در انتخاب و در عین حال، تداوم رابطه ی دوستی با وجود همه ی اختلاف نظرها، واقعاً چقدر زیباست!
من قبلاً در سفرهای کوتاه خام گیاهخوار مطلق بودم، اما این اولین بار بود که در یه سفر طولانی کاملاً میوه خوار بودم و از اونجایی که در طول این 8 روز فقط یه بار فرصت مسواک زدن جور شد، لذا خیلی عالی بود و فقط یه نخ دندون کافی بود چون میوه ها بر عکس نون و سایر غذاهای ناسالم، نه تنها دندون ها رو خراب نمی کنن بلکه به سالم موندن اونها کمک می کنن. دو سال قبل بازم رفته بودیم قشم منتها اون موقع هنوز گیاهخوار نبودم و بنابر این، همراه دیگران، همش غذاهای ناسالم مثل سوسیس و کالباس خوردیم و خیلی کم میوه می خوردیم و هرچند خوش گذشت، ولی این بار یه لطف دیگه ای داشت برام...
راه سفر خیلی طولانی بود ولی مناظر زیبای جاده ها، از نخلستان ها در استان های جنوبی گرفته تا منظره ی کویری که در نوع خودش زیباست، خستگی رو از تن رفع می کرد. در مورد درخت خرما که این بار از نردیک می دیدمشون، اطلاعات جدیدی پیدا کردم و دیدم این درخت که من هر روز یک وعده از میوه ی اون می خورم، چقدر جالب تر از چیزیه که من فکر می کردم. واقعاً درخت زیبا و دوست داشتنی ای هست خرما، از این به بعد قدرش رو بیشتر می دونم و با علاقه ی بیشتری خرما می خورم! 
اگرچه در سفرهای تفریحی، قرار بر اینه که خوش بگذره و همینطور هم هست، اما سختی هایی هم وجود داره که بعضاً دست خود آدم نیست. برای ما سخت ترین قسمت سفر، همون قشم بود! این جزیره ی زیبا که از نظر مساحت، دو برابر بحرین و یا سنگاپور هست واقعاً پتانسیل خوبی برای پیشرفت داره که حتی از دوبی هم بهتر بشه ولی متأسفانه مسئولین بی کفایتی داره و واسه همین رشد چندانی نداشته و اگه منطقه آزاد نمی بود و اجناسش ارزون تر از داخل ایران نبود، همین یه ذره پیشرفت رو هم نداشت. البته امسال با توجه به افزایش قیمت دلار، قیمت اجناس در قشم هم خیلی گرون شده بود و تفاوت چندانی با شهرهای داخلی ایران نداشت...
دو سال پیش هم که رفته بودیم قشم، خیلی شلوغ بود ولی امسال همون شلوغی چند برابر شده بود اما متأسفانه امکانات در همون حد باقی مونده بود و خیلی از مسافرها، تو خیابون چادر زده بودن چون دیگه پارک ها جا نداشت. اگه در نوروز امسال رفته باشید قشم، می دونین که چه اوضاع و احوال افتضاحی داشت و به نظر من بدترین قسمتش، صف های طولانی دستشویی در اول صبح بود که باید حداقل یک ساعت در صف می موندیم چون شهردار بی مغزش اومده بود تو پارک ها مثلاً توالت عمومی ساخته بود که فقط سه کابین مردانه و سه کابین زنانه داشت در حالی که یه میلیون مسافر تو پارک ریخته بود! به خصوص درگهان که فوق العاده کثیف و بی نظم بود...
مراکز خرید خوب و مجهزی داشتن ولی به مردم و مسافرینی که مشتری های این مراکز هستن، هیچ اهمیّتی داده نشده بود و واقعاً ناعادلانه و بد بود. بدترین قسمت سفر به قشم هم همون صف طولانی ماشین ها موقع ورود به قشم و خروج از اون بود که مسافرها مجبور بودن ساعت ها صبر کنن اونم فقط برای عبور از یه فاصله ی دریایی 2 کیلومتری، و این همه عوارض هم که می گیرن، هیچ امکاناتی هم نبود. لنج های قدیمی و کند همه چیز رو خراب می کرد، در حالی که اگه فقط یه پل ساخته بودن برای عبور از این فاصله که از 2 کییلومتر هم کمتره، مشکل معطلی و ترافیک رفع شده بود و آقایون همچنان می تونستن به گرفتن عوارض و پر کردن جیب هاشون ادامه بدن!
از این طرف که رفتیم، 5 ساعت معطل شدیم و از برگشت که بسیار بدتر بود و کلی هم جنگ و دعوای بیخودی رخ داد و پلیس هم با اینکه مردم صدها بار بهش زنگ ردن هیچ عکس العملی نشون نداد، 8 ساعت معطل شدیم تا بالأخره در ساعت 4.5 صبح تونستیم سوار لنج بشیم. شب قبلش هم به دلیل بادهای نه چندان شدید، اسکله ی لافت رو بسته بودن و خیلی از مسافرها مثل ما که می خواستن همون شب برن، مجبور شدن یه روز دیگه هم در قشم بمونن و با اوضاع نامطلوبش بسازن.
هر چند قیمت ها هم خیلی رفته بود بالا و خرید از قشم هم به دردسرهاش نمی ارزید، اما ما که بالأخره رفته بودیم و یه خریدی هم داشتیم. اما به جز قشم، در بقیه ی مسیرها، اوضاع بهتر بود و من شخصاً از این مسافرت خیلی لذت بردم. دیشب هم ساعت 2 به سلامت رسیدیم خونه و خیلی خوشحال و سپاسگرازم که این سفر هم با همه ی سختی هاش، به خوبی و خوشی به پایان رسید. خاطرات خوب هم زیاده، ولی من که این بار میوه خوار بودم، زیبایی طبیعت و جاده در نظرم دو چندان شده بود، چیزی که در سفرهای قبلی به این خوبی و وضوح برام قابل درک نبود...
به هر حال یه چند روزی از مشغله های عادی و روزمرگی رها بودیم این خودش واقعاً یه نعمته.
حالا نمی دونم سایر مناطق آزاد ایران مثل چابهار و یا منطقه ی آزاد ارس هم همینقدر شلوغ و خالی از امکاناته یا اینکه اوضاع بهتری دارن. به هر حال اگه تجربه ی سفر داشتین، بهتره که در وبلاگ ها در موردش بنویسین تا هم یه خاطره نویسی باشه و هم راهنمایی برای دیگران که سنجیده تر عمل کنن...
موقع بازگشت به خونه بود که مادرک یهو خورد زمین و کمی دستش زخمی شد. حسابی خسته بودیم و حالمون گرفته شد ولی بازم شکرگذاریم که آسیب چندانی وارد نشد و به خیر گذشت...

امیدوارم بقیه ی امسال هم همش شادی و خوشی باشه و هر روز با خبرهای خوب بمباران بشیم! 



نظرات در اون یکی وبلاگم:
همیشه به سیر و سیاحت باشی و خوش، جای ما هم خالی پس 
اما بیشتر شبیه یه نقد بود تا سفرنامه:دی


مرسی از نظرت مجتبی جان. ایشالا که شما هم روزی جهانگرد بشی 
در سفرنامه های بعدی از خاطرات شخصی خودم بیشتر میگم. راستش رو بخوای، در این سفر اگرچه همه ی ما سه خانواده با هم بودیم، اما من خودم تو یه عالم دیگه بودم که برای بقیه ی همراهان قابل درک نبود و اونا فقط به دو چیز فکر می کردن: 1. خرید و 2. شکم!
اما من سعی می کردم بتونم طبیعت و لحظه ی حال رو درک کنم که خوشبختانه به این امر مهم هم نائل شدیم 

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

اخلاق حرفه ای داشته باشیم

اوایل بهمن ماه (یعنی حدود 40 روز پیش) من یه پروژه داشتم که در واقع یه سایت انگلیسی زبان بود بر پایه ی وردپرس. یه قالب می خواستم که بعد از پرس و جو از دوستان، به یه طراحی معرفی شدم که نمونه کارهای قبلیش خوب بود. باهاش صحبت کردم و گفتم که بودجه ی من محدود هست و اینا، و گفتم من در آینده باز هم پروژه های دیگه ای خواهم داشت و دفعه های بعدی که اوضاع مالیم بهتر بشه، سعی می کنم جبران کنم و پول بیشتری پرداخت کنم ضمن اینکه چند تا از دوستان هم هستن که سایت میخوان و اگه کارت خوب باشه و منو راضی کنی، اونا رو هم بهت معرفی می کنم. حتی با فرض این که حرف من یه وعده ی سر خرمن هم باشه! به هر حال من همین الآنش دو تا سایت دارم که هنوز تکمیل نشده و قصد دارم هر دو رو تکمیل کنم...
خلاصه این آقا قبول کرد که یه قالب حرفه ای واسم درست کنه و منم دو سوم مبلغ قرارداد رو همون اول بهش بیعانه دادم. اولش گفت یه ماهه تحویل میدم، ولی بعد از سه روز زنگ زد گفت آقا پروژت رو سریع تموم کردم چون انداختمش جلوی بقیه پروژه ها و دستم سریعه، اگه شخص دیگه ای بود زودتر از یک ماه تحویل نمی داد... و از این چاخان های متداول! ولی قالبی که تحویل داده بود، یه کار ماست مالی شده و در پیتی بود که در واقع یه قالب استاندارد خارجی رو اومده بود کمی دستکاری کرده بود و من اصلاً از ظاهر این قالب خوشم نیومد و ایده های خودم رو گفتم، ایشون هم مدام تکرار می کرد: "من هر تغییری بخوای در خدمتم ولی اصول کار اینه و از نظر من کار تموم شده!"
و از اون روز به بعد ایشون مدام هر چی بهش می گفتم می گفت باشه قبول ولی بعدش پشت گوش می نداخت و مدام بهانه های مختلفی جور می کرد. یه بار من یه کد نویسی کوچیک ازش خواستم که گفت قرارداد ما فقط شامل قالب بوده و کد نویسی هزینه ی اضافه داره مگر اینکه از اسکریپت های آماده استفاده کنیم و وقت من گرفته نشه. منم قبول کردم.
ولی یواش یواش ایشون بد قلق شد و حتی تغییرات مربوط به قالب رو هم انجام نمی داد، فقط به بهونه ی این که :"وقت منو می گیری" و تازه به قول خودش کل سایت فقط یک روز وقت لازم داشت تا تکمیل بشه! ایشون انتظار داشت من بابت هر ساعت وقت بهش پول بدم در حالی که قرار ما بر سر کل پروژه بود و درخواست های من فقط شامل قالب بود و هر افزونه ای هم می خواستم، رایگان و آماده تو اینترنت بود و حتی یک خط هم کدنویسی یا چیز اضافه بر قرارداد درخواست نکردم. این که باید وقت بذاره بدیهیه، چون پول می گیره که وقت بذاره، اونم نه یه سال، بلکه به قول خودش کل پروژه فقط یه هفته زمان نیاز داشت!
خلاصه این آقای تنبل خان! اگرچه اسم خودش رو در پایین سایتم به عنوان طراح نوشته بود اما اصلاً براش اهمیّت نداشت که با ماست مالی کردن، اعتبار خودش میره زیر سؤال! حساب کنید فقط یک روز وقت میذاشت و کار و تموم می کرد، چقدر به نفعش تموم میشد.
اما بدترین قسمتش این بود که سایت در 50 درصد موارد اصلاً نمایش داده نمیشد و به جاش فقط یه مشت کد خرچنگ قورباغه میومد! یعنی فقط کد، بدون هیچ قالب و هیچ تصویری! علتّش رو خودش هم نمی دونست ولی وقتی پرس و جو کردیم، افراد خبره در این زمینه گفتن که به دلیل استفاده از قالب های آماده و دستکاری در فایل ها، این مشکل پیش میاد و حالا فقط لازمه ایشون بعضی فایل های آسیب دیده رو با فایل های اصلی وردپرس جایگزین کنه، ولی این آقا قبول نمی کرد و می گفت: "این جزء قرارمون نبود و وقتم رو می گیره بنابر این باید هزینه ی اضافه بدی!"
یعنی آقا به خاطر تجربه ی کمش در وردپرس گند زده حالا میخواد پول اضافه هم از ما بگیره!
من بهش گفتم اگه سایت قابل استفاده نباشه پس دیگه هیچ ارزشی نداره، چون من سایت کارا سفارش دادم نه یه مشت کد ناخوانا! خیلی سعی کردم باهاش مدارا کنم، اما آخر سر یارو با کلی ادعا گفت: "من اصلاً قید بقیه پولی رو که میخوای بدی زدم و برو خودت هر جور دوست داری حلّش کن!"
این آقا که دو سوم پول رو هم گرفته بود و بیشتر پروژه رو انجام داده بود و به قول خودش کلی وقت گذاشته بود واسم، در آخر بهم گفت: "من تو وب اونقدر قدرت دارم که می تونم کل سایتتو تو سی ثانیه بیارم پایین، ولی این کار رو نمی کنم!" 

حالا نتیجه گیری اخلاقی از این ماجرا:

1. این آقا به قول خودش 6 سال تجربه داشت در طراحی وب و کلی هم نمونه کار ازش دیدم، ولی بالأخره از اونجایی که هیچ کس همه چیز رو بلد نیست، ایشون هم خیلی چیزا رو بلد نبود و هر مشکلی به وجود می اومد اصلاً نمی دونست دلیلش چیه و احتمالاً بخه این خاطر بود که با سیستم وردپرس کمتر از بقیه سیستم ها کار کرده بود، ولی اونقدر که این ادعا داشت بیل گیتس و ریچارد استالمن هم ادعا ندارن! پس می بینیم آدم خوبه همیشه واقع بین و صادق باشه...

2. ایشون با این بد رفتاری، حتی یه پروژه ی من رو هم انجام نداد و بنابر این من دیگه مشتریش نیستم و دفعه ی بعدی پروژه ای داشته باشم میرم میدم یه انسان واقعی و با شرافت اون رو انجام بده.

3. من با ایشون هیچ دشمنی ای نداشتم و ندارم و به همین خاطر اسمش رو هم نمیارم. به امید اینکه ایشون هم در آینده عاقل و مؤدب بشه، ولی یه درسیه برای همه که به جای ادعاهای توخالی، سعی کنیم با همکاری متقابل، هم رضایت طرف رو جلب کنیم و هم فرصتی باقی بذاریم برای همکاری های احتمالی در آینده، مخصوصاً وقتی مشتری از طرف دوست و آشنا معرفی شده باشه و پروژه هم یه کار ارزشمند و جهانی باشه...

4. با همه ی این مشکلات، خوشبختانه بیشتر پروژه انجام شده. فقط یه سری ریزه کاری ها و جزئیات باقی مونده که به قول خود طراح قبلی، کمتر از یه روز کار داره که در پست بعدی می نویسم...

راه نه آن است و نه این!

جهانی به این بزرگی، پر از شگفتی ها چه در دنیای مادیات و چه معنویات. اما از یه طرف درک ما محدوده و از طرف دیگه، از همین ظرفیت محدود ذهن و مغز، بشر فعلاً فقط درصد کوچیکی رو تونسته مورد بهره برداری قرار بده، مضاف بر اینکه خیلی از انسان ها حتی از همین بخش کوچیک هم استفاده نکردن! بنابر این مشخصه که درک ما از حقیقت چقدر جزئی باشه، تازه اگه همین درک اشتباه نباشه!
بنابر این وقتی آدم از نظر فکری رشد می کنه، تعصب هم به مرور زمان میره کنار و سعی می کنه تا حد ممکن حقیقت رو بدون پیشداوری های بی پایه و اساس ببینه.
به نظر من حقیقت فقط یه چیزه اما درک ها متفاوته و به همین دلیل چندین درک و عقیده ی مختلف می تونن درست باشن و به نتایج خوبی هم منجر بشن، ولی کامل نیستن و به همین دلیل همواره باید در فکر رشد و اصلاح بود و هر از گاهی هم با تردید و بازنگری، عقیده ی خودمون رو بررسی کنیم ببینیم آیا هم چنان مفیده برامون یا نیاز به اصلاح و تغییر هست؟!


به قول خیام:
قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آن که بانگ آید روزی

کای بی خبران راه نه آن است و نه این

اصلاً فایده ی شک و تردید همینه که از کسری های خودمون آگاه شیم و اونا رو اصلاح کنیم. به عنوان یه مثال ساده، خود من در زمینه ی همین گیاهخواری و خام گیاهخواری چندین بار دچار شک و تردید شدم و خیلی هم از این بابت خوشحالم، چون باعث شد بیشتر در موردش تحقیق کنم و متوجه اشتباهات خودم بشم ضمن اینکه با بررسی دوباره، از قسمت های درست روشم بیشتر مطمئن شدم و بنابر این الآن شیوه ی بسیار بهتری رو نسبت به قبل دنبال می کنم و خیلی بیشتر راضی هستم ازش...

پس واقع بینی و نگرش همه جانبه، همیشه بهتر از افسانه سرایی و یه نگرش محدود کسل کننده هستف بدون استثنا!

باشد که رستگار شویم!

برای هیچ بر هیچ مپیچ!

همونطور که همیشه نوشتم و همیشه هم میگم، لذت و شادی همیشه در هر زمان و در هر کاری باید در الویت قرار بگیره چون لذت و شادی از هر چیز دیگه ای ارزشمندتره.
البته که دنیا پوچ و بی معنا نیست و اصلاً باید ببینیم ذهنیت ما از پوچی چیه. اینها بحث های فلسفی عمیقی هستن که میشه در موردشون ده ها جلد کتاب نوشت، اما خلاصه ی بحث اینه که به هر حال اگرچه باید از زندگی و از دنیا لذت ببریم، اما نباید ناراحتی و ترس به دل راه بدیم، چون وقتی به سطح بالاتری از کمال برسیم، می بینیم اصلاً کل این جهان اونقدر کوچیک و جزئیه که تقریباً میشه همون هیچ ذهنی. اگرچه لذت بردن از همین چیزای کوچیک و جزئی خیلی هم پسندیده هست، اما مشقت به خاطر این "هیچ" کاملاً بی معناست!

به قول مولوی:
دنیا همه هیچ و كار دنیا همه هیچ/ ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ/
دانی كه از آدمی چه ماند پس مرگ/ عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

باید دقت کرد مولوی نگفته: "از هیچ لذت مبر!" بلکه گفته: "بر هیچ مپیچ!"

و در واقع از اینجا به بعده که زندگی معنای جدید پیدا می کنه و دوباره شروع میشه، یه زندگی با آزادی و اختیار کامل و رها از هر قید و بند و اجبار! و اختیار همیشه برتری داره بر اجبار، چون اختیاره که فرصت تجربه ی کامل، حداکثر لذت و حداکثر خلاقیت رو فراهم می کنه...

باشد که رستگار شویم!

خدا پرست واقعی نباید ناراحت و نگران باشه!

امروز موقعی می خواستم لاگین کنم، جمله ی خیلی آموزنده ای رو در قسمت "ترفندهای زندگی" دیدم که نمیشه اون رو نقل نکرد! اون جمله این بود:

می توانی اندازه خدایت را با نگاه کردن به اندازه لیست نگرانی هایت بفهمی. هرچه لیستت بلندتر باشد، خدایت کوچک تر است.

دقیقاً هم همینطوره. کسانی که ادعای خداپرستیشون رو به رخ همه عالم و آدم کشیدن ولی همیشه نگران و ناراحت هستن، در واقع هنوز در جهل هستن و توهّمی که از خدا دارن، هیچ شباهتی به حقیقت نداره...

مرگ، پیچ تغییر جاده ی جاودانگی!

جاودانه بودن روح و جوهره ی انسان یه ویژگی فطری هست و از خدای درون نشأت می گیره که همه ی اینها باز از یه جای دیگه نشأت می گیره...

بنابر این، جسم در هر صورت جاودانه نیست ولی عوضش، مرگ باعث نو زایی، نو شدن و رشد در یک مسیر متفاوت میشه. در واقع جاودانگی انسان مثل یه جاده ی بی انتهاست که مرگ، فقط پیچ تغییر مسیر این جاده هست!

در هر صورت، اصلاً چیز ترسناکی نیست و حالا اینکه ما چیز زیادی راجع بهش نمی دونیم دلیل نمیشه بترسیم، همونطور که موقع مسافرت هم نمی تونیم به طور قطعی بگیم که مثلاً آب و هوا موقعی برسیم به مقصد چه جوره، ولی با اطلاعات قبلی میشه پیش بینی کرد. 
ما دو سال شیرخواره بودیم ولی از اون دوران هیچی یادمون نمیاد، فقط می تونیم با توجه به اطلعات موجود و احتمالاً فیلم ها و عکس هایی که از اون دوران وجود داره، یقین حاصل کنیم که یه روزی شیرخواره بودیم!

پس وقتی مرگ هم ترسناک و نگران کننده نباشه، دیگه هیچی نگران کننده نیست به جز اعمال خودمون که نتایجش رو حتماً خواهیم دید!

باشد که رستگار شویم! 

ضرب المثل های به درد نخور!

خیلی از ضرب المثل ها، ریشه در حقیقت دارن و بسیار آموزنده هستن، اما بعضی از ضرب المثل ها هم واقعاً مزخرف و به دردنخور هستن! مثلاً یکی از بارزترین این ضرب المثل ها اینه:

"دعوا، نمک زندگیه!"
این واقعاً یکی از چرندترین جمله ها در زبان فارسیه که متأسفانه همه گیر هم شده. حالا میریم بررسی کنیم که این عبارت چه قدر غلطه:
اول اینکه نمک، اصلاً چیز خوبی نیست و من دیگه بهم ثابت شده که بدن انسان هیچ نیازی به نمک نداره و اینم یه سم اضافه هست که ذائقه ی طبیعی انسان رو برای تغذیه منحرف کرده، چرا که غذاهای پخته ی بی خاصیت، بدون نمک دیگه لطف و مزه ای ندارن! و این ظلم بزرگ "پخته خواری" که از قرن های گذشته زندگی انسان ها رو خراب کرده، یکی از عوامل اصلیش همین نمکه! حالا بحث و دلایلش خیلی طولانی میشه که قبلاً نوشتم و بعداً هم خواهم نوشت در این باره...
همچنین دعوا هم اصلاً چیز خوبی نیست. اگه اختلاف نظری هست، باید مشورت و بحث کرد و به توافق رسید، ولی دعوا هرگز راه حل خوبی نیست. از اونجا که نمک هم خوب نیست، پس نباید به زندگی نمک بزنیم، چون سمّی میشه! 
پس این "نمکِ دعوا" هم برای زندگی یه چیز به شدت مضره و فقط وقت رو تلف می کنه.
حالا این که چرا این ضرب المثل بی معنی رو ساختن، دلیلش نمی دونم چی بوده. شاید اصلاً تحریف شده، ولی به هر حال اهمیّتی نداره، چرا که این "نمک زندگی" رو همون مغزهایی به وجود آورده که در اثر مصرف بیش از حد نمک، دچار اختلال شده! (یه مغزی که همش با غذای ناسالم و نمک تغذیه شه، تا کی می تونه خوب کار کنه؟ یه زندگی که توش کلی دعوا باشه، تا کی می تونه سالم باشه؟)

اگه شما هم از این ضرب المثل های توهّمی سراغ دارین، لطفاً بنویسین و اطلاع رسانی کنین تا از این به بعد به کار نبریم!

باشد که رستگار شویم!



معین جان، البته این ضرب المثلی که شما گفتید همچین هم بی ربط و اشتباه نیست چون همونطور که نمک، بدن انسان رو بیمار می کنه، دعوا هم زندگی زناشویی رو خراب می کنه! 





---------------------------------------

با اینکه به نقدتون از خود ضرب المثل هم نقد دارم ولی نقد اصلیم به شیوه نقدتونه(چه نقد در نقدی شد :دی)
شما دو کلمه این مثل رو جدا کردید و هر کدوم رو جداگونه بررسی کردید
مثل اینه که من شراب رو از شعر حافظ بیارم بیرون بگم شراب حرومه پس شعر حافظ هم حرومه
بعدش مسجد رو بیارم بیرون بگم حافظ مسجد میرفته پس داستان شراب چی شد
بعد هم رند رو بیارم بیرون بگم حافظ دغل باز هم که بوده
آخرشم نتیجه بگیرم حافظ معلوم نبود با خودش چند چنده پس لابد دیوونه بوده دیگه!

یا یه مثال دیگه:
کله اش بوی قرمه سبزی میده
شما بخواید اینو نقد کنید قرمه سبزی رو جدا نقد میکنید؟!

کلمات مثل کنار هم معنی میدن پس جداشون نکنید
بازم میگم کاری به معنی این مثل ندارم

پاسخ من:
البته این روش نقد من رو نباید زیاد هم جدی گرفت! منم قصدم خیلی جدی نبود! ولی معنای این مثل غلطه، دعوا هرگز نمی تونه چیز خوبی باشه عزیز برادر 
---------------------------------------------