ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

به مناسبت نوروز 1393


خب سال 92 هم با همه خوبی ها و ناخوبی ها! به پایان رسید و کم کم داریم باهاش خداحافظی می کنیم.
شخصاً برای من سالی پر از تجربیات جدید بود. البته مشکلات و ناکامی های مختلف زیادی هم برام رخ داد ولی روی هم رفته، از سال های قبلی خیلی بهتر بود و از این بابت خوشحال و سپاسگزارم. امیدوارم سال بعد همه ی ما شاهد دنیایی زیباتر و شادتر باشیم.
من احساس می کنم نسبت به سال قبل خیلی رشد کردم و آدم بهتری شدم. امیدوارم در سال جدید باز هم آدم بهتری بشم و بتونم تمام عادات بدی که باقی مونده رو ترک کنم و عادات خوب بیشتری جایگزین بشه.
امیدوارم در سال 1393، تواناییم بیشتر بشه بتونم به افراد بیشتری کمک کنم و دوستان خوب بیشتری پیدا کنم.
امیدوارم از این به بعد باز هم افکارم رو اصلاح کنم چون این اولین پله ی وجودی ما هست. یکی از اتفاقات خوبی که امسال افتاد این بود که حقیقت راه راستی و درستی و آگاهی بر من آشکار شد. این راه خیلی هم ساده هست، یعنی در واقع سه اصل که با رعایت اونها خوشبختی امکانپذیر خواهد شد: "پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک"
البته من قبلاً هم به این سه پند زیبا اعتقاد داشتم و کم و بیش نتایجش رو هم دیده بودم، اما امسال با توجه به اتفاقاتی که برام افتاد و از طرف دیگه، با افزایش مطالعات و تجربیات خودم، دیگه واقعاً به اینکه: "راه در جهان یکی است و آن راه راستی است" ایمان آوردم و امیدوارم با همین ایمان ادامه بدم و همیشه در راه راستی و درستی باقی بمونم.
به هر حال خودشناسی و خودسازی یه راه طولانیه که لذت و ارزشش به خود راهشه و پیمودن همین راه. امیدوارم در سال جدید همه ی ما بیشتر به خودشناسی توجه کنیم.

سال نو رو به همه ی دوستان و بازدیدکنندگان وبلاگم تبریک میگم. امیدوارم در سال جدید بتونم با مطالب خوب، همچنان در خدمتتون باشم و فضایی ایجاد شه که بیشتر از هم دیگه یاد بگیریم...

همچنین دوستی یه متن زیبا برام ایمیل کرده که خیلی آموزنده بود برام و به همین خاطر اینجا هم اون رو با شما عزیزان به اشتراک می ذارم:

يادم باشد که زيبايي هاي کوچک را دوست بدارم حتي اگر در ميان زشتي هاي بزرگ باشند
يادم باشد که ديگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که مي خواهم باشند
يادم باشد که هرگز خود را از دريچه نگاه ديگران ننگرم
که من اگر خود با خويشتن آشتي نکنم هيچ شخصي نمي تواند مرا با خود آشتي دهد
يادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصي که با خود مهربان نيست نمي تواند با ديگران مهربان باش
******************************************
عمري با حسرت و اندوه زيستن نه براي خود فايده اي دارد و نه براي ديگران. بايد
اوج گرفت تا بتوانيم آن چه را که آموخته ايم با ديگران نيز قسمت کنيم .
 ******************************************

نوروز پیروز
با آرزوی بهترین ها

معین

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

مگذار که جز به شادمانی گذرد!

هیچ وقت نباید شادی رو فراموش کرد. اگر شادی رو از زندگی بگیری، واقعاً دیگه لطف و محتوایی برا زندگی باقی نمی مونه! خوشبختانه زندگی پره از چیزهای شادی بخش و نشاط انگیز. زندگی پر از هیجان و شگفتیه که باید کشف بشن...

اگه قراره یه مدت به عنوان مسافر در این سیاره باشیم، چه بهتر که به شادی بگذره. لحظات سخت و غم انگیز هم هست اما مهم انه که در بیشتر مواقع و هم چنین در نهایت کار، شادی بشه جزئی جداناپذیر از ما. به قول خیام که میگه:
گر یک نفست ز زندگانی گذرد / مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان / عمرست چنان کش گذرانی گذرد

و یا در جا دیگه میگه که:
کم کن طمع از جهان و می‌زی خرسند / از نیک و بد زمانه بگسل پیوند
می در کف و زلف دلبری گیر که زود / هم بگذرد و نماند این روزی چند

بنابر این درسته که متناسب با شرایط روز، زندگی و برنامه های ما هم تحت تأثیر قرار می گیره، ولی نباید شادی و هیجان رو فراموش کنیم که مهم ترین قسمت زندگیه. وقت از درون شاد باشیم، دیگه به "مِی" هم نیاز نداریم! (ضمن اینکه ما هم گیاهخواریم و مخالف استعمال هرگونه مشروب الکلی و مست کننده!  )
حالا البته همونطور که منظور خیام از "مِی" همون شادی هست، منظورش از "زلف دلبر" هم می تونه هر چیز شادی آوری باشه، بنابر این می بینیم که هیچ محدودیتی در کار نیست...

پاکسازی، مهم ترین مزیت سرما خوردگی

بعد از اینکه از سفر قشم برگشتیم، در آخرین روز سفر، نصف افراد به طور دسته جمعی سرما خوردن، که بالأخره من رو هم گرفت! و بعد از یازده ماه سرما خوردم، که تا حالا سابقه نداشته اینقدر دیر به دیر سرما بخورم چون من سالی حداقل سه چهار بار سرما می خوردم. البته دلیلش هم واضحه، چون من الآن خام گیاهخوار هستم و به هر حال بدنم تا حد زیادی پاکسازی شده...
سرماخوردگی یه مقداری حال آدم رو می گیره، اما در عوض یکی از بهترین راه های پاکسازی سریع بدنه. من خودم در شب دوم سرما خوردگی، به شدت تب کردم و خیلی می لرزیدم، به طوری که وقتی رفتم زیر سه تا پتو، اصلاً عرق نکردم! چشم هام از شدت حرارت قرمز شده بود و کلی اشک می اومد و مغزم سوت می کشید، ولی من می دونستم که اینها همه طبیعی هستن و نباید جلوشون رو گرفت، بنابر این به جز میوه هیچی نخوردم، و البته در این مدت هم مثل روال عادی روزانه، هر روز حداقل 20 تا خرما خوردم (آخه یکی از مزایای خرما همین خاصیت آنتی باکتریال اون هست). فقط چند لیوان آویشن اونم به صورت خام (و نه حرارت دیده) خوردم و اون تب رو هم تحمل کردم. فرداش که از خواب بلند شدم، دیدم پایین پلک هام تبدیل شده به شوره زار! باورم نمیشد اینقدر اشک اومده باشه که حالا اینقدر نمک و شوره ازش باقی مونده باشه، هیچ وقت همچین چیزی ندیده بودم!
می دونیم که نمک یکی از سموم اصلی هست که تقریباً همه ی انسان ها اون رو وارد بدن خودشون کردن، و رسوب نمک در چشم ها باعث ضعیف شدن اونها و مشکلات دیگه میشه. بنابر این با دفع شدن نمک از طریق اشک، چشم ها پاکسازی میشه، و همینطور هم شد برای من. این نمک که اومد بیرون، سفیدی چشم من شفاف تر شد و با اینکه همچنان زیاد با کامپیوتر کار می کنم، اما کمتر از قبل دچار خستگی و سوزش چشم میشم. البته مشکل عینکی بودنم همچنان به قوّت خودش باقیه! 

خلاصه خوشحالم که بالأخره سرما خوردم چون من فقط 4 ماهه که خام گیاهخوار مطلق هستم و نمک رو هم به طور کامل حذف کردم، و اگرچه قبل از اون هم خیلی چیزا رو رعایت می کردم اما همچنان رژیم غذایی کاملاً طبیعی ای نبوده و بنابر اینلازم بود که حتماً پاکسازی بشه و شاید لازم باشه بازم در آینده دچار سرما خوردگی بشم! به هر حال من که شکرگذارم در طول سفر هیچ مشکلی نداشتم و سرماخوردگیم موکول شد به بعد از سفر. هر کس با تغذیه ی طبیعی آشنا باشه، دیگه ترسی از سرما خوردگی نداره چون می دونه که این فقط یه روند پاکسازی هست و برای ریشه کن کردنش، فقط کافیه از ورود سم بیشتر به بدن جلوگیری کرد.

به امید پاکسازی کامل...

*پی نوشت:
البته به علت مصرف زیاد گردو در مدت سرما خوردگی، تبخال زدم! اگرچه برای یک خام گیاهخوار مشکل چندانی به وجود نمیاره، اما به نظر من بهتره در دوران سرما خوردگی از مصرف هر نوع چربی دوری کرد...

رنج؛ پوچی و بدتر از پوچی!

رنج هرگز چیز مفیدی نیست، اگرچه ممکنه بعضی وقت ها به آدم هشدار بده که یه اشتباهی در کارش و یا در تفکرش وجود داره، اما انسانی که در مسیر خودشناسی پیش رفته، اینو خوب درک می کنه که رنج در نهایت هرگز نمی تونه چیز خوبی باشه و بنابر این یکی از نتایج شیرین خودشناسی، پایان دادن به رنج هست. البته باید توجه داشت این به معنی تموم شدن چالش ها نیست، بلکه به معنی تغییر نگرش ما نسبت به پدیده هاست و اینکه هیچی رو بیش از حد جدی نگیریم و حالت رنج رو از احساسات و حافظمون به طور کلی کنار بذاریم.
وقتی آدم نگرشش رو عوش کنه، طبیعتاً سعی می کنه عاقلانه تر هم رفتار کنه و برای خودش رنج اضافی ایجاد نکنه. ولی در مورد چیزی که کنترلش دست ما نیست، پس دیگه مسئولش ما نیستیم که بخوایم به خاطرش رنج بکشیم!
البته در عمل گاهی سخته که اصلاً رنج نکشیم، ولی کمی رنج کشیدن بهتره از همیشه رنج کشیدن! هرچند که به طور مطلق، رنج نکشیدن و شادی دائمی از همه سَره... 
آدم از پوچی خوشش نمیاد، ولی رنج از پوچی خیلی پست تره! زندگی یه حالت خامی داره که معناش رو خود انسان تعیین می کنه، ولی وقتی رنج با زندگی قاطی میشه... زندگی آلوده میشه، و اینجاست که باید در صدد رفع آلودگی بود.
رنج به خاطر چیزهایی که نداریم بدترین احساس ممکنه! در عوض باید با شادی تلاش کنیم تا اونچه رو می خوایم به دست بیاریم و اونچه که میخوایم، باشیم...
هم چنین عقل حکم می کنه هر کاری هم منجر به رنج میشه رو متوقف کنیم. مثلاً اگه کسی که اوضاع شخصی خودش خوب نیست و از اون طرف هم امید و اطمینانی به جامعه و آینده نداره، اجباری نیست که بخواد با انداختن یک بچه، رنج خودش رو دو برابر کنه! در عوض می تونه اون رو موکول کنه به زمان و شرایط مناسب تر، و تلاش کنه که بهترین ها رو در زندگی خودش بیافرینه و یک زندگی سالم و توأم با رفاه برای خودش ایجاد کنه. ممکنه بعضی وقت ها و بعضی جاها به پوچی بر بخوره، اما رنج از پوچی بدتره! چون جای پوچی رو میشه با زندگی و معنایی که خودمون تعریف می کنیم پر کرد، اما جای رنج رو اول باید تبدیل کرد به پوچی و بعد جبرانش کرد! یعنی یه مرحله ی مزخرف اضافه...

زندگی یک روند جاریه. اون چه که ذهن ما به عنوان "پوچی" تعبیر کنه شاید واقعاً پوچ نباشه، بلکه هنوز ما قادر به درکش نباشیم. اما رنج در واقع آلودگیه، و لازمه که حتماً پاک بشه تا زندگی تمیز و شرافتمندانه ای داشته باشیم...
وقتی آدم مسئله ی رنج رو برای همیشه حل می کنه و به رنج هایی که در گذشته کشیده فکر می کنه، اگرچه رنج کلاً پست و کثیفه ولی اون موقع که انسان شاد باشه، یه احساس باحالی بهش دست میده از اینکه هم چنان پاک مونده و نذاشته رنج آلود بشه...

اگر ریاضی بلد نیستید، اصلاً نگران نباشید!:)

یکی از مشکلات مشترک بین اکثر دانش آموزها، درس ریاضیاته که تعجبی نداره چون از یک طرف شیوه ی آموزش خشک و بی مزه! که هیچ جذابیتی برای دانش آموز ایجاد نمی کنه، از طرف دیگه کمبود تفریحات و شادی ها که روح انسان رو خسته می کنه و از طرف دیگه، نبود هیچ کاربردی برای استفاده از معادلات ریاضی در زندگی واقعی به خصوص در سنین زیر بیست سال، همه و همه آبروی ریاضیات رو می بره! البته به جز اینها، دانش آموزانی که بالأخره با مشکلات مختلفی در زندگیشون مواجه هستن مثل مشکلات خانوادگی، طبیعیته که روی تمرکزشون تأثیر منفی می ذاره و نمی تونن خوب تمرکز کنن. اینها مسائل ریشه ای هستن که باید به طور اساسی حل بشن...
من خودم یکی از دانش آموزانی بودم که همیشه با ریاضی مشکل داشتم، و بعضی از معلم ها و دانش آموزهایی که از جاهای مختلف عقده داشتن، من رو مسخره می کردن و بهم می گفتن تو هیچی نمیشی و به هیچ جا نمی رسی و از این مزخرفات... ولی آخرش دیدیم که اونا بودن که به هیچ جا نرسیدن! البته آدمی که شرافت و وجدان داشته باشه دیگران رو به خاطر بلد نبودن چیزی و یا اینکه به چیزی علاقه ندارن، سرزنش نمی کنه بلکه بیشتر سعی می کنه بهشون کمک کنه و یه آدم مؤدب و متمدن حداقل کسی رو تمسخر نمی کنه و الکی ناامیدش نمی کنه که تو به هیچ جا نمیرسی چون مرخرف گویی نشان دهنده ی حقارت انسانه...

البته ریاضیات علم بسیار مفیده و کاربردهای زیادی داره، منتها این علم به هیچ وجه مهم تر از زندگی نیست! بنابر این اول باید علم زندگی رو یاد گرفت، و من چون از همون دوران ابتدایی به مسائل عمیق زندگی فکر می کردم که خیلی از مسائل فلسفی هم شاملش میشه، گرایش و اصلاً فرصتی برای رفتن به سراغ ریاضیات نبود. حقیقتاً هم الآن می بینم بیشتر ریاضیاتی که در دوران دبیرستان آموزش می دادن، کاملاً زائد بوده و فقط موجب اتلاف وقت. الآن از ته دل آرزو می کنم که ای کاش تو مدارس به ما درس زندگی حقیقی یاد داده بودن و من زودتر با راه درست زندگی آشنا می شدم. من خیلی خوشحالم که بالأخره راه خودم رو نسبتاً زود پیدا کردم اما ای کاش زودتر از این راهم رو پیدا می کردم، چون مسلماً در اون صورت خیلی بهتر هم بود. آدم معمولاً تا قبل از بیست سالگی اصلاً به کاربردی از ریاضی در زندگی واقعی و حتی کار و شغل هم برخورد نمی کنه، ولی تغذیه ی سالم و سبک زندگیه که آدم بهش نیاز داره که متأسفانه نه در مدارس و نه حتی در دانشگاه ها آموزش داده نشده وگرنه ما الآن دنیای خیلی پیشرفته تری داشتیم...

این کاملاً غلطه که اگه کسی ریاضی رو نتونه یاد بگیره، دیگه کند ذهنه! چون می دونیم که فیلسوف ها و نویسنده ها هم حداقل به اندازه ی ریاضی دان ها باهوشن. ریاضی یا رسته ی علمی صرفاً یه مهارته که شخص به دلیل علاقه یا تمرکز یا هر دو می تونه در اون به موفقیت هایی برسه. اما در مورد هوش، باید بدونیم تعاریفی که تا حالا از هوش انجام شده، همه یک سری تصوّرات ذهنی در مورد هوش هست و بنابر این همه ی این تعاریف ناقص هستن.
به عنوان یک مثال، یه میمون می تونه به راحتی از درخت بالا بکشه و دقیقاً می دونه که از کجاها باید دست بگیره، اما انسان نمی تونه به خوبی میمون ها از درخت بالا بره هر چند با تمرین تا حدی می تونه در این مهارت پیشرفت کنه. حالا آیا میشه گفت میمون باهوش تر از انسانه چون راحت تر می تونه از درخت بالا بره؟ و یا گاو باهوش تر از انسانه چون بیشتر می خوره؟!
مهارت ها یه جورایی کمیّت محسوب میشن نه کیفیت. اما "هوش" یک مسئله ی کیفی هست و اگه بخوایم واژه ی "باهوش" رو به ساده ترین شکل ممکن تعریف کنیم، این یک تعریف گویاست:
باهوش یعنی کسی که زندگی لذتبخشی رو برای خودش ایجاد کنه، همیشه خلاقیت داشته باشه، همیشه شاد باشه و اهمیّت لحظه ی حال رو درک کنه، و در عین حال که زندگی خودش رو می سازه، هیچ آسیبی هم به زندگی دیگران وارد نکنه.

اگه بخوایم واقع بینانه نگاه کنیم، حیوانات هم در حد خودشون باهوش هستن، اما یک استعمارگر و کسی که با دروغ و دغل و پایمال کردن حقوق دیگران به جایی می رسه، از یک حیوان واقعاً کند ذهن تره چون اگه واقعاً باهوش می بود دیگه نیازی به دروغ و دغل نداشت. آسیب زدن به دیگران به هر طریقی (مثل تخریب محیط زیست) نشان دهنده ی کند ذهنیه چون نشون میده شخص از نظر هوشی هنوز اون قدر رشد نکرده که بتونه بدون بی آزاری، زندگی خوبی برای خودش درست کنه...

اینا رو به این خاطر ذکر کردم که نشون بدیم هوش خیلی گسترده تر از تعریف های محدودیه که تا حالا شنیدیم و نباید گول بخوریم. یادگیری یه زبان خارجی همون قدر به هوش نیاز داره که ریاضی، ضمن اینکه علاقه، انگیزه و سایر شرایط در یادگیری دخیل هستن. مثلاً خود من که در ریاضی ضعیف بودم، در سایر درس هایی که بهشون علاقه داشتم خوب بودم و اونم تازه با نصف تمرکز.
وقتی شرایط کسی جوریه که نمی تونه خوب تمرکز کنه، نمیشه این رو به پای هوش طرف بذاریم و برای سنجش هوش، همه ی متغیرها باید کنترل بشه و در شرایط برابر آزمایش شه. در یک کلاس با بیست یا سی دانش آموز که فقط سه چهار نفر ریاضی رو خوب یاد گرفتن، نمیشه قضاوت کرد که بقیه هوش پایینی داشتن یا اینکه این چند نفری که ریاضی رو خوب یاد گرفتن باهوش تر از بقیه کلاس هستن.
حتی خیلی از نوابغ ریاضی و فیزیک در دوره هایی بوده که جزء تنبل ترین دانش آموزان کلاس در این زمینه ها بودن! حتماً شنیدین که خیلی از دانشمندها در دوران کودکی کند ذهن تلقی می شدن و دانش آموزان ناموفقی بودن. مشهور ترین این افراد ادیسون هست که می دونیم چه کارهای بزرگی انجام داد ولی در زمان کودکیش حالا یا مشکل اعصاب، یا مشکلات زندگی و خانواده، یا دغدغه های فکری مثل هدف زندگی و غیره فرصت درس خوندن براش نمی ذاشته، اما این به دلیل تنبل بودن ادیسون یا کندذهن بودن اون نبوده و در عمل و در طول زمان حقیقت مشخص شده...

الآن دیگه تو قرن بیست و یکم این چیزا رو می دونیم، پس تمسخر و تحقیر دیگران فقط به خاطر اینکه تو یه درس موفق نبودن، شایسته ی یک انسان متمدن نیست.
بنابر این می خوام بگم اگه ریاضی رو یاد نگرفتین، به هیچ وجه نگران نباشین! چون اولاً زندگیتون خیلی مهم تر از چهار تا فرموله، ثانیاً هر رشته و شغلی بخواین انتخاب کنین، مهارت های لازم برای اون رو هم یاد می گیرین. اگه شما به رشته های هنری، ادبی، فلسفی و مهارت هایی علاقه دارین که چندان سر و کاری با ریاضی نداره، خوب پس علاقه و استعداد خودتون رو پیگیری کنین تا موفقیت!
اگه هم به رشته ای علاقه دارین که بالأخره یه جورایی با ریاضی پیوند خورده، مثل کامپیوتر و یا رشته های فنی، بدونین که یادگیری ریاضی وقتی که کاربرد داشته باشه براتون خیلی راحت تره از ریاضیات محض. اما برای ایجاد علاقه، انگیزه و تمرین، نیاز به انتخاب یک شیوه ی آموزشی مناسب تر دارین که این دیگه برای هر کس متفاوته. خوشبختانه الآن شیوه های جدیدتر آموزش ریاضی در حال مرسوم شدنه که خیلی کارآمدتر از روش های سنّتی هست. با پشتکار و نگرش درست میشه به راحتی از پسش بر اومد، به شرطی که واقعاً به شغل و رشته ی خودتون علاقمند باشید.

واضحه که استفاده از ریاضیات برای تقویت فکر فقط منحصر به کسانی میشه که خیلی بیشتر به ریاضی علاقه دارن، وگرنه برای تقویت فکر راه های بیشماری هست و کسی که به هنر، نوشتن یا هر نوع فعالیت خلاقانه ی دیگه ای علاقه داره، همون علاقه ی خودش به مراتب بیشتر از ریاضی ذهنش رو تقویت می کنه و هیچ الزامی در سرگرمی اجباری با ریاضی برای تقویت ذهن نیست.

اگه آدم زندگی سالمی داشته باشه، شاد باشه، اجتماعی و مهربون باشه و همیشه از قدرت خلاقیت استفاده کنه، مطئمناً اون آدم شخص باهوشی هست و باید قدر این هوش و زندگیش رو بدونه!

*توجه:
این نظرات بر اساس تجربیات من در طول این سال هاست و اگرچه در مورد بقیه ی افراد هم تا جایی که من دیدم صدق می کنه، اما به هر حال ممکنه کامل نباشه و منم اصلاً قصد نظریه پردازی نداشتم. این فقط یه حقیقتیه که من دیدم و متأسفانه اکثر کارشناس های آموزش ازش غافل بودن. اما بالأخره در دهه ی دوم قرن بیست و یکم امیدواریم هر چی توهّم بی پایه و اساسه از رو زمین محو بشه!....... آآآآآمین! 



نقد و تحلیل من از کتاب "فراوانی در بسندگی است"

کتاب "فراوانی در بسندگی است" نوشته ی ساموئل الکساندر که یک فرد تحصیل کرده در زمینه ی اقتصاده، توسط مترجم محترم آقای غلامعلی کشانی ترجمه شده که جا داره از ایشون بابت زحمات خیرخواهانه و بی دریغشون تشکّر کنیم.
اما در این کتاب، نویسنده که تحت تأثیر اندیشه های هنری دیوید تورو، شاعر و نویسنده ی آمریکایی قرار گرفته، به دنبال راهیه که بهتر از اقتصاد مصرف گرای کنونی _که واقعاً سیستم خوبی نیست_ باشه و سیستمی که در اون به انسان ها به چشم برده ها و ربات های بی ارزش نگاه نکنن بلکه ارزش و اهمیّت زندگی و زمان محدود در الویت قرار داده بشه.
اگرچه من فقط با نصف عقاید نویسنده ی این کتاب و هنری دیوید تورو موافقم، اما باز هم خوندن این کتاب برام خیلی مفید بود چون باعث شد دوباره به خودم بیام و معیارهای خودم رو برای زندگیم مجدداً مورد بازبینی قرار بدم.
من تمام سعیم بر این هست که نذارم هیچ چیز بر روی استقلال فکری من تأثیر بذاره، یعنی اگرچه خیلی هم دوست دارم از هر کس هر چیز به نظرم خوب باشه یاد بگیرم، اما نباید بذارم دچار تعصب و تقلید محض بشم چون در این صورت انسان هویت اصلی خودش رو از دست میده. همونطور که تورو (یا ثورو) هم میگه: ممکنه یه نفر دیگه بتونه جای من فکر کنه، اما این دلیل نمیشه که من خودم رو از نعمت فکر کردن محروم کنم!
به همین خاطر کتاب های مختلف و از دیدگاه های مختلف می خونم که در آخر بهتر بتونم تشخیص بدم حقیقت کدومه...
خوندن این کتاب رو به دیگران هم توصیه می کنم چون چیزهای زیادی میشه ازش یادگرفت و واقعاً از اون کتاب هاییه که جامعه ی امروزی بهش نیاز داره. من هم در اینجا خلاصه ای از نظرات خودم رو بعد از خوندن این کتاب می نویسم:
به طور کلی، لذت بردن از زمان حال و سازگاری با طبیعت مهم ترین لازمه های خوشبخت شدن انسانه.
متأسفانه شرایط اجتماعی و اقتصادی باعث شده بیش از حد در کار غرق بشیم و از طبیعت فاصله بگیریم، که این اصلاً چیز خوبی نیست.
هنری دیوید تورور هم به همین نتیجه رسیده و به ما هشدار میده از زندگی و لذّت هر لحظه غافل نشیم وگرنه یه روزی که دیگه خیلی دیره، متوجه خواهیم شد که تمام زندگیمون پوچ و بی معنی بوده.
حالا البته سبک زندگی ای که تورو در پیش گرفته بود و هم چنین آقای ساموئل الکساندر، نویسنده ی اصلی این کتاب، در نوع خودش سبک جالبیه هر چند من شخصاً اون سبک زندگی رو نمی پسندم ولی جالبه که اونها هم به همین نتیجه رسیدن که گیاهخواری و کاهش مصرف گوشت چه نتایج عالی ای بر سلامت جسم و روح داره.
تورو می گفته روزی دو یا حتی یک وعده غذا کافیه و بیش از حد خوردن ارزشی نداره، چیزی که امروز در علم تغذیه ی طبیعی بهش پی بردیم و می دونیم که پرخوری بده. اما از طرفی خوردن لوبیا و حبوبات، پختن غذا و هم چنین استفاده از نمک و موارد این چنینی، نه سالم هستن و نه سازگار با طبیعت. اینه که از نظر من اگرچه عقاید و سبک زندگی اونها تا حد زیادی خوب بوده و به هر حال هر کس در حد درک خودش چیزایی کشف کرده، اما من دارم می بینم که این راهکارهایی که برای ساده زیستی ارائه شده، هم چنان ناکامل هستن و قابل تکمیل. در واقع به نظر من این وظیفه ی خواننده هست که بعد از خوندن کتاب، راه مورد علاقه ی خودش رو پیدا کنه و قرار نیست نویسنده همه چیز رو بگه...
مهم ترین نکته ای که از این کتاب یاد گرفتم درک این بود که حقیقتاً بیشتر همیشه به معنای بهتر نیست، همونطور که می بینیم جمعیت بیشتر انسان ها به هیچ وجه چیز بهتری نیست، افزایش صنایع آلوده کننده، مصرف بیش از حد نیاز، اصلاً بهتر نیست.
اما وقتی بتونیم درک کنیم که برای شاد بودن به اندازه ی کافی داریم، اون وقته که لیاقت خوشبختی رو پیدا می کنیم. مثلاً در دنیای امروز و با توجه به شرایط کنونی، لازمه که حتماً یه خونه داشته باشیم وگرنه مدام باید از ناامنی و نگرانی برای فردا رنج ببریم. خب این از طبعات منفی یک سیستم ناکارآمد اقتصادی و اجتماعیه و لازمه که حتماً اصلاح بشه و تبعیض ها از بین بره. ولی از طرف دیگه، عمری که ما صرف جمع کردن پول برای رسیدن به خواسته هامون می کنیم، باید به اندازه ای باشه که وقت کافی برای لذت بردن از زندگی هم باقی بمونه. مثلاً اگه چهل سال از عمرمون فقط برای خرید یه خونه صرف بشه، حقیقتاً دیگه ارزشی نداره. صد البته میزان درآمد ما بستگی به نوع شغل هم داره، ولی در هر صورت میشه در یک خونه ی ساده هم خوشبخت بود البته فقط تا زمانی که بچه نداشته باشیم! چون در جامعه ی امروز و با توجه به جمعیت و بحران های زیاد، تأمین حداقل ها برای فرزندان مشکل تر از گذشته شده و این خیلی مهمّه چون به هر حال هر آدمی و هر موجود زنده ای بچه ی خودش رو دوست داره و براش بهترین ها رو میخواد. بنابر این تا زمانی که خودمون خوشبخت نباشیم، محاله بتونیم برای فرزندمون یا هر کس دیگه ای خوشبختی به ارمغان بیاریم...
در کار و زندگی هم باید تعادل به وجود آورد، اما به هر حال در واقعیت امر خیلی از اوقات امکان پذیر نیست و خود من هم در زمان هایی خیلی بیش از حد کار کردم و دیگه وقتی واسه ورزش و درک حقیقی زندگی نمونده، ولی بالأخره این طور شرایط فشرده ی کاری هم باید موقتی باشه چون به هر حال زندگی مهم تره از کار.
در مورد اهمیّت کار، من فکر می کنم این شعر معروف محمد تقی بهار توضیح مختصر و گویایی هست:

برو کار می‌کن، مگو چیست کار / که سرمایه‌ی جاودانی است کار
نگر تا که دهقان دانا چه گفت / به فرزندگان چون همی خواست خفت
که : « میراث خود را بدارید دوست / که گنجی ز پیشینیان اندر اوست
من آن را ندانستم اندر کجاست / پژوهیدن و یافتن با شماست
چو شد مهر مه، کشتگه برکنید / همه جای آن زیر و بالاکنید
نمانید ناکنده جایی ز باغ / بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »
پدر مرد و پوران به امید گنج / به کاویدن دشت بردند رنج
به گاوآهن و بیل کندند زود / هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود
قضا را در آن سال از آن خوب شخم / ز هر تخم برخاست هفتاد تخم
نشد گنج پیدا ولی رنجشان / چنان چون پدر گفت، شد گنجشان
این شعر البته به شرطی مصداق درست داره که خود کار در نهایت باعث رنج نشه! به همین خاطر فقط باید به دنبال کاری رفت که بهش علاقه داریم و یا اگه موقتاً یه کاری رو دنبال می کنیم که بهش علاقه ی چندانی نداریم، به هر حال با توجه به گذرا بودنش باید سعی کنیم ازش لذّت ببریم و نیمه ی پر لیوان رو هم ببینیم. اما اگه دیدیم کاری داره بیش از حد آزارمون میده و ما رو از لذّت هر لحظه ی زندگی محروم می کنه، اون وقت باید گفت:
نرو، کار نکن! مگر چیست کار؟! / آیا مهم تر از زندگیست کار؟!
البته ببخشید که طبع شعر من دیگه از این بیشتر نبود!
ولی هنر ایجاد تعادل در زندگی رو اگه یاد بگیریم، واقعاً به نفعمونه. هم چنین خودشناسی می تونه خیلی به ما کمک کنه که باد بگیریم چه طور زندگی کنیم، و در آخر، چه طور زندگی کردن و چه طور لذّت بردن از هر لحظه، چه در کار و چه در استراحت، بزرگترین هنره و از همه چیز مهم تره...
باشد که رستگار شویم!

پرورده گویی

همه ی انسان ها بعضی وقت ها حرف های بیهوده و حتی مضر زیادی از دهنشون خارج شده که فقط نشانه ی عدم کمال کافی و عدم استفاده ی صحیح از مغزه! البته انسان های بزرگ سعی می کنن تا حد ممکن دچار این اشتباه نشن که در نتیجه فکرشون رو به مسائل اساسی متمرکز می کنن و نتایج ارزشمندی به دست میارن.
رازداری فرهنگ خیلی خوبیه و هم چنین اینکه راز خودمون رو پیش هر کسی افشا نکنیم. اینکه قبل از صحبت کردن فکر کنیم خیلی بهتره ولی از اون بهتر اینه که سعی کنیم سخنان سنجیده و مفید بگیم و اگه یه فکر بیهوده در سر داریم، چه بهتر که سریع تر فراموشش کنیم و هیچ حرفی هم ازش نزنیم.
البته هر انسانی بالأخره گاهی دچار خطا و لغرش هم میشه، ولی هنر اینه که سعی کنیم این خطاها به حداقل ممکن برسه...

به قول سعدی که میگه:
اگر پای در دامن آری چو کوه / سرت ز آسمان بگذرد در شکوه
زبان درکش ای مرد بسیار دان / که فردا قلم نیست بر بی زبان
صدف وار گوهرشناسان راز / دهان جز به لؤلؤ نکردند باز
فروان سخن باشد آگنده گوش / نصیحت نگیرد مگر در خموش
چو خواهی که گویی نفس بر نفس / نخواهی شنیدن مگر گفت کس؟
نباید سخن گفت ناساخته / نشاید بریدن نینداخته
تأمل کنان در خطا و صواب / به از ژاژخایان حاضر جواب
کمال است در نفس انسان سَخُن / تو خود را به گفتار ناقص مَکُن
کم آواز هرگز نبینی خجل / جوی مشک بهتر که یک توده گل
حذر کن ز نادان ده مرده گوی / چو دانا یکی گوی و پرورده گوی
صد انداختی تیر و هر صد خطاست / اگر هوشمندی یک انداز و راست
چرا گوید آن چیز در خفیه مرد / که گر فاش گردد شود روی زرد؟
مکن پیش دیوار غیبت بسی / بود کز پسش گوش دارد کسی
درون دلت شهر بندست راز / نگر تا نبیند در شهر باز
ازان مرد دانا دهان دوخته‌ست / که بیند که شمع از زبان سوخته‌ست

پس با صرفه جویی در زبان، فرصت بیشتری برای سخن گفتن از حرف های ارزشمند باقی می مونه و این زندگی آدم رو خیلی بهتر می کنه.
حرفی که بعد از گفتنش، ناراحتی و پشیمونی نصیب آدم بشه، وقت رو تلف می کنه ولی حرفی که یادآوریش باعث افتخار و سربلندی آدم بشه، باعث دو چندان شدن زندگی میشه. این مسئله در مورد نوشته ها، آثار ادبی و هنری و هر چیزی که تحت تأثیر تراوشات ذهنی باشه، صدق می کنه...
زبان و ذهن ما یکی از سرمایه های ماست، حرف های ما یک سرمایه ی ارزشمنده برای زندگی، پس لازمه به درستی از این سرمایه ی بی نظیر استفاده کنیم!

باشد که رستگار شویم!

گر دل و جان تو را دُرّ بقا آرزوست...

دیشب ترانه ی "ای دل اگر عاشقی" رو می شنیدم که شعرش از عطار هست و به نظرم یکی از بهترین نمونه های موسیقی سنّتی ما هست و این هم مشخصاتش:

خواننده و آهنگساز: علیرضا افتخاری
سه تار: جلال ذوالفنون
شعر: عطار نیشابوری
دستگاه: نوا

این شعر عطار واقعاً خیلی زیباست و در خلاصه ترین حالت ممکن، بزرگترین درس های زندگی رو به ما یادآوری کرده. اولین درس این که آدم همیشه باید در راه رسیدن به آرزوها و نیازهای اساسی خودش مشتاق و در تکاپو باشه، همونطور که عطار میگه:
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش / بر در دل روز و شب منتظر یار باش


درس دوم اینکه خواسته ی اساسی ما همیشه مهیّا و آماده هست؟، فقط لازمه ما هوشیار و آگاه بشیم تا بتونیم این خوشبختی رو درک کنیم:
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است / روزن دل بر گشا حاضر و هشیار باش


درس سوم اینکه یه سری خوشی ها هم غیرمنتظره هستن و زمانش رو دقیقاً نمیشه پیش بینی کرد اما به هر حال ما باید براش آماده باشیم:
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال / لیک تو باری به نقد ساخته ی کار باش


(دقت کنین به نظر من منظور از "یار" اگرچه معمولاً اشاره داره به خدا، خود واقعی ما و یا دوستان و یاران، ولی می تونه به معنی یه اتفاق خوب هم باشه که برای ما به منزله ی یار تلقی میشه، مثل لحظات خوش که یه جورایی احساس دوستی نسبت به اینطور لحظات داریم...)
درس چهارم اینکه همیشه حتی در بدترین شرایط هم باید هشیار و امیدوار باشیم و نباید بذاریم خواب غفلت، زندگی رو از یاد ما ببره:
لشکر خواب آورد بر دل و جانت شکست / شب همه شب همدم دیده ی بیدار باش

(هم چنین نباید بذاریم خواب غفلت، خواب حقیقی و آرامش زندگی رو هم از ما بگیره که برای سلامتی جشم و روان اهمیّت زیادی داره...)

درس پنجم اینکه جاودانگی آرزوی قلبی و درونی ماست ولی اگه واقعاً به دنبال رستگاری و خوشبختی جاوید هستیم، باید اهمیّت لحظه رو درک کنیم و زندگی رو همون جور که هست بپذیریم:
گر دل و جان تو را درّ بقا آرزوست / دم مزن و در فنا همدم عطار باش


پذیرفتن لحظه به معنی این نیست که هیچ تلاشی هم برای تغییرش انجام ندیم، چون در اینصورت اصلاً کل فلسفه ی زندگی و هیجاناتش میره زیر سؤال! بلکه منظور اینه که در عین حال که به سمت کمال موردنظر خودمون پیش میریم، لحظه رو هم بپذیریم و باهاش ستیزه نکنیم بلکه سعی کنیم از در دوستی وارد بشیم تا زندگی همیشه به ما روی خوش نشون بده و در نتیجه، به شادی دائمی برسیم...

تجربه، بالاتر از فلسفه بافی

ریچارد فاینمن، فیزیکدان معروف، یه حرف بسیار جالبی زده و میگه:
"شما می توانید اسم یک پرنده را به هزار زبان مختلف یاد بگیرید، اما در پایان، این امر هیچ چیز از ماهیت پرنده به شما نشان نمی دهد! پس مهم نیست که شما چه اسمی بر روی پدیده های مختلف می گذارید. برای فهمیدن ماهیت، لازم است که به درون آن تعمّق کنید..."

الآن در مورد هر چیزی هزار جور فلسفه وجود داره، مثلاً در مورد زبان و ادبیات، اما در آخر، طرز استفاده ی ما از زبان مهم تر از هر چیز دیگه ایه. یکی با استفاده از این زبان رمان های عالی می نویسه، یکی اطلاعات علمی رو به بهترین شکل منتقل می کنه و یکی با به کار گرفتن ذوق و استعداد خودش، شعرهای خیلی عالی می نویسه که در خیلی موارد قواعد دستوری رو هم رعایت نمی کنه و ممکنه کل فلسفه ی زبان رو هم ببره زیر سؤال!
و هم چنین در مورد زندگی و ماهیت اون، به تعداد انسان های روی زمین فلسفه وجود داره، ولی نهایتاً و با وجود همه ی فلسفه بافی ها و تفسیرها، زندگی هم چنان یک راز باقی می مونه و تا زمانی مراحل مختلف اون رو تجربه و حس نکنیم، هیچ تصوری نمی تونیم ازش داشته باشیم...
اینجاست که دوباره اهمیّت فکر باز و نچسبیدن به این یا اون، قابل درک میشه. پس تجربه کنیم هر چیزی رو که دوست داریم و از هر روشی که باهاش راحت تریم. مطمئناً خود زندگی از همه ی فلسفه ها مهمتره!

کیوی نارس، مضرتر از غذاهای پخته!

در مورد مضرات میوه های نارس که قبلاً هم اشاره کرده بودم، اما این بار یه تجربه ی تا حدی متفاوت داشتم.
چند هفته پیش یه جعبه کیوی خریدیم که ای کاش نمی خریدیم! چون همه ی کیوی ها سفت و نارس بودن! این شد که گذاشتیم برسن، اما اصلاً انگار نه انگار! معمولاً همه نیمه نارس می شدن و یا یه بخششون اونقدر می رسید که کپک میزد و اون یکی بخش همچنان نارس بود!
امروز هم من هوس کیوی کردم گفتم بذار یه وعده کامل بخورم، و اومدم اونایی که بیشتر رسیده و نرم بودن رو خوردم، حدوداً نیم کیلو که خوردم، علاوه بر اون احساس سوز همیشگی، دیدیم خون داره از دهنم میاد! بله، دهنم رو زخم کرده بود! اون احساس سوزشی که با خوردن کیوی یا هر میوه ی نارس دیگه ای میاد سراغ آدم، یه علامت هشداره! بنابر این میوه های نارس رو یا باید اصلاً مصرف نکرد یا فقط به طور گهگاه. متأسفانه وقتی میوه ای به طور نارس چیده بشه، دیگه هر چقدر هم بذاریم برسه، مثل حالت طبیعیش نمیشه هیچ وقت.
الآن اگه در مورد کیوی تو اینترنت سرچ کنین، می بینین که همه جا از فواید کیوی و اینکه مثلاً 4 برابر پرتقال ویتامین ث داره صحبت کردن، اما کمتر جایی در مورد افتضاح بودنش به خاطر نارس بودن نوشتن.
کیوی نارس حتی از خیلی از غذاهای پخته ی گیاهی هم مضرتره چون اون غذاها هر ضرری که دارن حداقل دهن آدم رو زخم نمی کنن! ضمناً بعضی وقت ها یه حالت تهوع هم در اثر خوردن میوه های نارس میاد سراغ آدم که همه ی اینها حکایت از سمی بودن میوه ی نارس دارن...

من سعی می کنم از این به بعد فقط میوه ی رسیده مصرف کنم و این دیگه وظیفه ی بازاری ها و مخترعان هست که راهی رو پیدا کنن برای عرضه ی میوه های رسیده و تازه در بازار، چون هر میوه ای رسیده باشه، قطعاً تو دل ما جا داره! 
دست اندرکاران توزیع مواد غذایی! آیا این درسته که شما پول بگیرین و آخر سر میوه ها و غذاهایی که به ما می رسه، نه تنها بی خاصیت که حتی مضر باشه؟!

به امید بیدار شدن وجدان ها!

*پی نوشت:
بماند که خودمون هم مقصریم که می خریم، ولی به هر حال این گناه نیست که آدم هوس میوه های خوشمزه کنه! متأسفانه بعضی میوه ها اصلاً طبیعیشون تو بازار گیر نمیاد وگرنه تو دل ما گیاهخوارا جا دارن! 


نظرات در اون یکی وبلاگم:
نیم کیلووووووووو؟
چه خبره عمو؟
حالا خوب شد فهمیدید دهانتون داره خون میاد، مگر نه فکر کنم الان باید این مطلب رو از بیمارستان ارسال میکردید.
.
.

اینجور که من شنیدم، تقریبا همه ی میوه های نرسیده، برای بدن ضرر دارند، ولی نمیدونم چرا "چغاله" جزئشون نیست.تازه میگن کلی هم خاصیت داره.
؟؟؟


جواب:
آخه من روزی دو کیلو میوه می خورم، نیم کیلو که چیزی نیست! فقط همون مسئله ی نارس بودن بود که دردسرساز شد...

در مورد میوه های نارس، بله، همه ی میوه های نارس مضر هستن و هیچ حیوانی هم میوه ی نارس نمی خوره. چغاله بادام هم ضرراتی داره و برای بعضی ها حساسیت زا هست، ضمن اینکه هسته ی اون هم سیانور داره (به خصوص اگه تلخ باشه) و میشه گفت خوشمزه هم نیست واسه همین به زور نمک اون رو می خورن که خودش میشه یه معضل دیگه...
البته اگه بخوایم نسبی صحبت کنیم، چغاله بادام از بقیه ی میوه های نارس بهتره و کمتر ضرر داره ...